تبليغاتX
لطفا"در مورد این وبلاگ درست قضاوت کنید! این وبلاگ در جهت خدمت به طرفداران" فرزاد حسنی " اداره می شود. فرزاد حسنی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

سلام

ازتون میخوام به خاطر هیچ کس و هیچ چیزهم که نمیخواین به خاطر خودتون حرفهای دلنشین نیلوفر رو بخونین با تامل و تمانینه تک تک جمله ها رو مزمزه کنید و تا هضمش نکردین نرید سراغ جمله ی بعدی.

نمیخوام لوس بازی در بیارم واغراق کنم ولی فقط بگم این چند وقت نمیدونید من و نیلوفر چه شبهایی رو گذرونیدم همش نگران بودیم... ولی امید داشتیم ویه جورایی مطمئن بودیم که همه چیز درست میشه ولی الان موضوعی پیش اومده که دیدیم نه تنها سکوت چاره ساز نیست بلکه یه جور خیانت واگه الانم حرفی میزنیم فقط به خاطر اینکه برامون مهم هستین قصد توهین و بی احترامی به هیچ کس رو نداریم به خدا قسم .

پس حرفهای ما یه جورایی دردله نه نصیحت. میتونستیم بی تفاوت بگذریم ولی وظیفه دونستیم و یه جورایی شاید یه امر واجب که بیدارتون کنیم.

 

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

نميدونم چرا با اين تك بيت شروع كردم.شايد براي اينكه در اين مدت همش اين تو دلم بوده كه بگم بي حرمتي به هيچ كس قشنگ نيست.خدا بنده خوب و بد داره و لطفش شامل همشون ميشه.به اميد يه تلنگر,يه ضرب انگشت.اگه صبر و اميدواري خدا هم اندازه ما بود كه...
گفتن اين حرفا براي منم جالب نيست و از عنوان كردنشم كراهت دارم.ولي اتفاقي كه داره بين شما ها ميافته به مراتب بدتره.بخدا اگه حرفا اينطوري پخش نميشد,من تا آخر عمرم لب از لب باز نمیكردم اما حالا گوش فلك هم پر شده از...! اگه الانم چيزي ميگم به خاطر همون حرمتست.حرمتي كه شكستني نيست.مثل حرمت نون و نمك.كه طبق قانون دل و وجدان,بايد حفظ بشه.
كه با انتشار هر چي ديديدو شنيديد خيلي خوب اين حرمت رو حفظ كرديد! خيلي خوب حق اين قانون رو به جا اورديد!
خدا "ستارالعيوبه", شما چي؟ميدونيد اگه خدا اين پرده رو از مخفيات زندگي هر كدوم ما كنار بزنه,هيچ آبرويي برامون نميمونه؟! پس شما چطور به اين راحتي...؟!؟

آره!دارم سرزنشتون ميكنم...
اون همه دعا و زيارتها,اون همه تشويقها و آفرين باريكللا ها ,همش براي اوقات خوبي و خوشي بود؟!
براي كوري چشم حسوداش..._دعا كنيم براي موفقيتش,براي برگشتنش_دعا كنيم براي سلامتي مادرش

!!!...
حتي براي سالروز تولدش زنگ زديد و اون ماجرا رو راه انداختيد

مگه نه اينكه دعاهاي ما حكم مراقبت روحي از اون رو داشت؟يه جور حفاظت معنوي؟...پس چي شد؟
درست همين الان, همين الان كه بايد باشيد,پس كشيديد؟ اگه اين حمايتها از ته دل بود و جان,الان كه بيشتر بهشون نياز هست.نه؟(در صورت بروز مرض نياز به طبيب هست وگرنه آدم سالم كه تيمار نميخواد.ميخواد؟)
هر چيزي هم كه اتفاق افتاده.درست يا غلط.حقيقي يا غير حقيقي_كه من نه تاييد ميكنم نه تكذيب.چون نميتونم به اين راحتي قضاوت كنم..._مهم نيست.چون چيزي كه اهميتش تو اين موقعيت بيشتره,عكس العمل شماست,اين سيل تخريب كننده اي كه راه افتاده...
يه كم فكر كنيد...اين بزرگترين "حق الناس" زندگيتونه!
يادتونه از تغييرات مثبتي كه داشتيد,صحبت ميكرديد؟ از بد بودن و خوب شدن؟ از اولين ليل الرغائب/ از روح متعالي و...يادتونه؟
شما يه روزي با حرفاي هموني تيمار شديد كه الان به قول خودتون,مبتلاست.حالا اوني كه مراقبتها و پرستاري تك تك دلها رو به عهدش گذاشته بودين,همون فرشته زميني,نياز به مراقبت و شب بيداريهاي مداوم داره.شايد خودشم ندونه و نخواد.ولي اهميتي نداره.مهم اينه كه ما فراموش نكنيم...
چرا با يه ختم صلوات,دعا,نماز ازش پرستاري نميكنيد؟ چرا از آبرويي كه پيش خدا داريد كمك نميگيريد؟چرا پاكان خدا رو ميانجي قرار نميديد؟
چرا خدا رو به حرمت "يا علي" هايي گفته,قسم نميديد...؟ يا علي هايي كه گفت و گفت تا امروز آخر كلام هممون بشه : "يا علي"
نون و نمكي كه ازش حرف ميزنم,هميناس...
...
حالا يا آموخته ها اينقدر سطحي بوده كه تونسته به اين راحتي فراموش بشه و از بين بره! و يا اونقدر عميق و موثر كه با وجود شكسته شدن دلت,يه "يا علي"ميگي و تكرار ميكني: باورهاي خوب ازبين رفتني نيست

حالا...اميدوارم حالتون خوب باشه.
همين...
"
يا علي"
______________
نیلوفر جعفری.دوستی که خیلی دوستون داره

"""""""""""""""""""

 و ما هرگز به پاکی این روح بزرگ شک نخواهیم کرد

 

و اما دلیل سکوت من که با ایمیل و کامنت و اف و ... ازم میپرسیدین:

امروز فک میکنم 20 روز شده که کوچکترین اثری از من توی وبلاگ ندیدید به غیر از کامنتی که روز بعثت گذاشتم برای اعلام سهم هرکس برای ختم قران اونم فقط و فقط به خاطر اون روزعزیز اومدم کامنت گذاشتم

نمیدونم اصلا چه جور بگم کدوم حرفو بگم ولی باید بگم که چرا ...

این چند وقت میومدم وبلاگ مثله قبل کامنت ها رو میخوندم ولی توان کامنت گذاشتن نداشتم سکوت کردم تا بلکه دست بردارید تمومش کنید این بچه بازیارو میخواستم برم حتی بدون خداحافظی خط کشیده بودم رو تموم خاطره های خوبی که این وبلاگ برام رقم زده بود میخواستم فراموش کنم تمام دوستایی رو که ماهها باهم از طریق این محیط بودیم میخواستم برم چون احساس گناه میکردم داشتم خیانت میکردم به خودم به اعتقاداتم به خونوادم ...

 

من توی محیطی بودم که حرمت ها شکسته شده بود با یه سری ندونم کاری ارزش ها زیر یه سری توجیه های الکی له شده بود.

 

این چند روز واقعا زجر میکشیدم باورم نمیشد الان خودمم شده بودم مثله کسی که برای اولین بار میاد به این محیط و وقتی کامنتها رو میخونه فقط افسوس میخوره. حتی منی که احساس میکردم با اخلاقو اعتقادات شما اشنام فک میکردم که ... اونوقت خودمو میذاشتم جای کسی که با یه نگاه دیگه میاد به این وبلاگ اونوقت اون ... و من نمیخوام برچسبهایی بهمون زده بشه که باهامون هیچ سنخیتی ندارند .

مخاطبم همه نیستند ولی شماها جوری تابلوی این محیط شده بودید که کاراتون به پای همه تموم میشد همین جور میتازیدید بدون اینکه نگاه کنید ببینید چه چیزها و چه کسانی رو دارید از بین میبرید.تا الان سکوت کردم که یه چیزی تو عصبانیت نگم به کسی بر بخوره و ناراحت بشه

ولی دیگه نمیشه الان سکوت یعنی تایید مخصوصا که منم یکی از دو مدیر این وبلاگم و هر چیزی که نوشته بشه اینجا یعنی مهر تایید ما پاش بوده به خدا قسم خجالت میکشم قسمت نظرات رو کسی ببینه واین کاملا متضاد با اون روزایی که تعریف شماها رو میکردم پیش مامانم ابجیام و ... .

نمیتونم باور کنم که این کاراتون به غیر از افکار بچه گانه دلیل دیگه ای هم داشته باشه چندین شب با نیلوفرعزیزم کسی که این مدت ارامشم میاد با خدا حرف زدیم ازش خواستیم ، ملتمسانه که بیدارتون کنه.

نمی خوام خودمو جدا کنم از بقیه چون میدونم خیلی ها باهام موافقند میفهمند دارم چی میگم مدام بهم میگفتند:" مرضیه چرا وبت اینجور شده ؟! مرضیه چرا بچه ها اینجور شدن ؟! و ... و ... و ...

فک میکنید چرا اسم خیلی ها رو دیگه اینجا نمیبینید اشتباه نکنید اونا میان مثله قبل ولی مثله من توان کامنت گذاشتن ندارند سکوت اختیار کردند که بلندترین فریاد باشه ولی شما حتی فرصت شنیدن فریاد اونا هم نداشتین فقط شتابان میرفتید.

من سکوت کردم به خاطر بچه بازیهایی که از شماها میدیدم ولی الان متوجه شدم که این سکوت من داره منجر میشه به علامت رضا در مورد حرفهایی ... من نه تایید میکنم نه تکذیب هرکس خودش میدونه و قضاوتی که میخواد بکنه ولی یه حرفی دارم

شمایی که برای تولد (همون دلیلی که باعث سکوت من و عده ای شد) اینقدر در تلاش و جنب و جوش و زنگ زدن و از این حرفا بودین حالا با دیدن و شنیدن یه سری چیزها اینقدر یهو تغییر مسیر میدین!!!

تو رو خدا اینقدر زود تصمیم نگیرید یه کم فکر کنید ؛ اون چیزایی که از کوله پشتی ، از پرواز، از جذر و مد ... بدست اوردین ارزششون خیلیه اونقدرها که اجازه ندین با یه سری تصمیمات هول هولکی و احساسی زیر سوال برند نذارید بقیه فک کنند اینا ظاهری و شعار بوده "رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود."

میدونید اشکال از اون نیست از خودتونه که اون رو زیاد بزرگش کردین طوری که عاری از هرگونه خطا تصورش کردین نمیخوام توجیهی داشته باشم برای خطا و اشتباه حرفم اینه که اگه راهی رو نشونمون داده اگه چیزی یادمون داده همون راه رو ادامه میدیم.

مگه به مستقیم بودن راه ایمان پیدا نکردین پس نباید دست از چیزایی که بدست اوردین بکشید فقط به خاطر اینکه اون هادی خودش داره الان اشتباه میکنه پس همه چیزهایی هم که گفته اشتباه و دروغ بوده ؛ نیلوفرخیلی قشنگ گفت باورهای خوب از بین رفتنی نیست ؛ پس دعا کنید به خاطر همون دینی که بر گردن خیلی هامون داره وگرنه معلوم میشه که ...

یادتون رفته با دعاهامون به چه چیزهایی رسیدیم پس شک نکنید که اگه از خدا بخواین خودش محافظتش میکنه نمیخوام تصمیم خودمو قالب شما کنم فقط ازتون میخوام زود تصمیم نگیرید و هر تصمیمی که گرفتین طوری روش مانور ندین که بقیه هم مجبور بشن خواسته یا ناخواسته مثله شما عمل کنند.

 

الان میخوام بگم که این وبلاگ ادامه داره و من هنوز در اینجا میمونم میخواستم برم برای همیشه.

ولی امروز متوجه شدم که باید بمونم باید دفاع کنم .

این حرفهایی هم که زدم میدونم حرف دل خیلی از شماها بود که بنا به دلایلی نمیتونستید بزنید فک کنم دیگه رک و پوس کنده حرفامو زدم اگه کسی هم از حرفام ناراحت شد بدونه که اشکال از خودش بوده ومطمئن باشه که تا امروز دل خیلی هارو شکسته و اسباب ناراحتیشونو فراهم اورده .

امروز یادم افتاد به ایام عید که مجبور شدیم وبلاگمونو ببندیم ولی دوباره وبلاگ از نو شروع شد به آپدیت شدن و روزهای خوبی رقم خورد. امروزهم میخوام تمام روزهای کسل اور قبلش رو تموم کنم و به یاری دوستای عزیزمون دوباره شروع به کار کنیم و روزهای خوبی رو بیافرینیم .

 

به امید خدا و مدد گرفتن ازحضرت علی شروع میکنیم.

 

نوشته شده توسط مرضیه توکلی

خدانگهدارتان

|+| نوشته شده توسط سحر و مرضیه در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 7:50 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar

sarzaminedoor Web Site